انتقادهاى امام على (ع) از ابوبکر و

در خطبه سوم نهج البلاغه چهار مرتبه ـ گاه با صراحت و گاه با کنایه ـ از خلیفه اول یاد شده است.

«اما و الله لقد تَقَمَّصَها ابن ابى قحافه و انه لِیَعْلَمَ اَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ القُطْب من الرَحى»;(نهج البلاغه خطبه 3، بخش 1) سوگند به خدا که پسر ابوقحافه لباس خلافت را به تن پوشید در حالى که مى دانست منزلت و شأن من نسبت به خلافت مسلمانان مانند سنگ میانه آسیاست.

«حتى مضى الاول لسبیله، فأدلى بها الى (ابن الخطاب)... فیا عجبأً بَیْنا هو یَسْتَقیلُها فى حیاته اذ عَقَدَها لآخَرَ بعد وفاته»;(نهج البلاغه، خطبه 3، بخش 4 ـ 6.) تا این که اولى راه خود را به انتها رساند، سپس خلافت را به پسر خطاب سپرد. جاى بسى شگفتى است! او در زمان حیات خود، فسخ بیعت را از مردم مى خواست ولى، عهد خلافت را پس از خود براى دیگرى بست.

«لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَیْها»;(نهج البلاغه، خطبه 3، بخش 6) خلیفه اول به اتفاق خلیفه دوم، خلافت را مانند شترى شیرده بین خود تقسیم کردند و شتر را هم از صاحبش گرفتند شیر او را بین خود قسمت نموده و مالک آن را از حقش محروم کردند.

«فَصَیّرها فى حَوزة خشناءَ یَغْلُظُ کَلْمُها ـ و یکثر الثیارُ فیها».(همان، خطبه 3.)

 

انتقاد اول

حضرت مى فرماید: «اما و الله لقد تَقَمَّصَها ابن ابى قحافه و انه لِیَعْلَمَ اَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلُّ القُطْب من الرَحى»;(نهج البلاغه خطبه 3، بخش 1) سوگند به خدا که پسر ابوقحافه لباس خلافت را به تن پوشید در حالى که مى دانست منزلت و شأن من نسبت به خلافت مسلمانان مانند سنگ میانه آسیاست.

این انتقاد در واقع مهم ترین انتقادى است که حضرت به جریان خلافت و تغییر مسیر آن دارند. البته توجه به این نکته ضرورى است که ممکن است برخى در انتساب خطبه ها و نامه هاى نهج البلاغه بویژه خطبه شقشقیه به امام على(علیه السلام)تردید کرده و ایجاد شک کنند، ولى بر اهل انصاف و سخن شناسان محقق پوشیده نیست که چنین خطبه ها و کلماتى، با چنین فصاحت و بلاغتى که در بر دارنده معانى بسیار عمیق مى باشد و هر کلمه از آن نیاز به تفسیر و شرح فراوان دارد، جز از چشمه حکمت علوى که باب «مدینة العلمِ» نبوى است، نمى جوشد.

اهل تحقیق ـ از علماى شیعه ـ تمامى منابع و مصادر نهج البلاغه را در کتاب هاى سابق بر آن ـ که نویسندگان آنها از اکابر و بزرگان شیعه و سنى مى باشند ـ یافته اند و مراجعه به آنها هر گونه شک و شبهه اى را برطرف مى کند ولى با این وجود برخى از اهل سنت چون در خطبه سوم نهج البلاغه ـ خطبه شقشقیه ـ از خلفا انتقاد شده و در آن خلفا مورد نکوهش قرار گرفته اند، این خطبه را ساخته و پرداخته سید رضى(قدس سره)معرفى کرده اند.

در جواب این شبهه باید گفت به دو دلیل این شبهه قابل پذیرش نیست; نخست آن که این خطبه از چنان فصاحت و بلاغتى برخوردار است که گوینده آن کسى جز امام على(علیه السلام)نمى تواند باشد و دوم آن که پیش از آن که مرحوم سید رضى چشم به جهان بگشاید، بسیارى از علما آن را در کتاب هاى خود نقل کرده اند; چنان که مرحوم علامه امینى صاحب الغدیر مدارک آن را از کتاب هاى بیست و هشت نفر از بزرگترین علماى اسلام از اوایل قرن سوم هجرى تا قرن نهم نقل کرده است. این بزرگان یا همه این خطبه و یا بعضى از جملات آن را در کتاب هاى خود ذکر کرده اند.(الغدیر،  ج 7، ص 109.)

در میان علماى اهل سنت کسانى چون حافظ یحیى بن عبدالحمید حمانى (م 228 هــ. ق)، شیخ معتزله ابوعلى جبایى (م 303 هـ ـ. ق)، حافظ سلیمان بن احمد طبرانى (م 360 هــ . ق) و قاضى عبدالجبار معتزلى (م 415 هـ ـ. ق) به چشم مى خورند.

ابن اثیر جزرى (م 606 هـ . ق) و دیگر لغویون معروف در ذیل کلمه شقشق به صدور خطبه شقشقیّه اشاره دارند. از این رو ابن اثیر مى گوید: «و منه حدیث عَلَىّ فى خطبة له تلک شقشقةٌ هدرت ثم قرت».(النهایه، ج 2، ص 490 و الغدیر،  ج 7، ص 85.)

ابن منظور افریقى مصرى (م 717 هـ . ق) نیز در مورد این واژه مى نویسد: «و فى حدیث علىّ رضوان الله علیه فى خطبة له تلک شقشقة هدرت ثم قرت».(لسان العرب، ج 7، ص 167 و الغدیر،  ج 7، ص 85.)

مجدالدین فیروزآبادى (م 816 یا 817 هـ . ق) در این رابطه مى گوید: «الخطبة الشقشقیة العلویة لقوله لابن عباس لمّا قال له لو اطّردت مقالتک من حیث افضیت: یابن عباس هیهات تلک شقشقةٌ هَدَرْت ثم قَرَّتْ».(قاموس المحیط، ص 1160 و الغدیر،  ج 7، ص 115.)

ابن ابى الحدید شارح معروف نهج البلاغه که از بزرگان علماى معتزله اهل سنت و مردى سخن شناس و بلیغ است در این مورد جمله اى دارد که قابل توجه و تعمق است; او از قول استاد خود مصدق بن شبیب واسطى نقل مى کند که من به استاد خود ابن خشاب گفتم: «اتقول انها منحولة؟ فقال: لا والله و انى لأعلم انها کلامه کما اعلم انک مصدق. قال، فقلت له ان  کثیرا من الناس یقولون انها من کلام الرضى رحمه الله تعالى فقال: انّى للرضى و لغیر الرضّى هذا النَفس و هذاالاسلوب! قد وقفْنا على رسائل الرضىّ و عرفنا طریقته و فَنَّهُ فى الکلام المنثور... ثم قال: والله لقد وقفتُ على هذه الخطبة فى کتب صُنِّفَتْ قبل ان یخلق الرضى بمأتَىْ سنة، و لقد و جدتُها مسطورة بخطوط اعْرفها، و اعرف خطوط مَنْ هو من العلماء و اهل الادب قبل ان یخلق النقیبُ ابواحمد والد الرضى.

قلت: و قد وجدتُ انا کثیراً من هذه الخطبة فى تصانیف شیخنا ابى القاسم البلخى امام البغدادیین من المعتزلة، و کان فى دوُلة المقتدر قبل ان یُخْلق الرضى بمدّة طویلة»;(شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 205.)

آیا تو مى گویى این خطبه را به على(علیه السلام)نسبت داده اند؟ او گفت: نه، به خدا قسم من یقین دارم که از سخنان خود اوست همان گونه که مى دانم که تو مصدق هستى. گفتم بسیارى از مردم مى گویند این خطبه سخن رضى مى باشد. گفت: رضى و غیر رضى را چه رسد به این طریقه و اسلوب سخن؟ ما به نوشته و رساله هاى او دست پیدا کرده و شیوه نثر و مرتبه آن را مى دانیم. به خدا سوگند من به کتاب هایى که زمان تألیف آن به دویست سال پیش از تولد او مى رسد و در آنها این خطبه ذکر شده بود، دست یافتم و آن را با خط عالمانى که پیش از ولادت ابواحمد پدر رضى مى زیستند، دیده ام. سپس ابن ابى الحدید مى گوید: من خود قسمت زیادى از این خطبه را در کتاب هاى ابوالقاسم بلخى از بزرگان معتزله و امام اهل بغداد مشاهده کرده ام. این شخص در زمان حکومت، المقتدر بالله که با دوران رضى(قدس سره)فاصله اى طولانى دارد، مى زیسته است.

بنابراین، این شبهه مخدوش و بى پایه است، و بى گمان گوینده این خطبه به تصریح و اشاره بزرگان علما و لغویان اهل سنت و شیعه، مولا على(علیه السلام)است.

انتقاد دوم

امام(علیه السلام) در ادامه خطبه شقشقیه به انتقاد از نحوه انتقال حکومت توسط خلیفه اول به خلیفه دوم مى پردازد. در اینجا توضیح این نکته الزامى است که اهل سنت اعتقاد دارند حکومت باید بر اساس شورا تعیین شود و اهل حل و عقد جمع شوند و یک نفر از افراد امت را به عنوان خلیفه انتخاب نمایند و مردم نیز با او بیعت کنند، اما سؤال این است که چرا این روش پس از خلیفه اول اجرا نشد و از اهل حل و عقد براى خلافت عمر بن خطاب پرسش نگردید؟ چرا خلیفه اول بر خلاف نظام شورایى، خلیفه بعد از خود را تعیین کرد؟ آیا در این مورد با کسى مشورت شد؟ و اگر نظام تعیین خلیفه، بر اساس انتصاب است چنان که ابوبکر انجام داد، پس چگونه ممکن است که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) که مؤسس و بنیانگذار حکومت اسلامى است و براى حاکمیت دین خدا و قرآن و چای لاغری تیما نابودى شرک، کفر، بت پرستى و مفاسد دیگر، رنج بسیار تحمل کرده پس از خود براى رهبرى امت اسلامى فردى را معرفى نفرماید؟ آیا ممکن است ایشان اسلام و مسلمانان را به حال خود رها کرده و از دنیا برود ولى خلیفه اول که در ردیف یکى از صحابه پیامبرگرامى است، متوجه این امر خطیر بوده و با احساس مسؤولیت براى رفع اختلافات و ناهنجارى هایى که ممکن بود بعد از مرگ او به وجود آید، درباره عمر وصیت کرده و او را به طور رسمى به عنوان جانشین خود به مردم معرفى نماید؟ آیا ایشان از رسول مکرم اسلام(صلى الله علیه وآله)نسبت به اسلام و امت اسلامى احساس مسؤولیت بیشترى داشتند؟

با توجه به این نکته حساس است که آن حضرت مى فرماید: «حتى مضى الاول لسبیله، فأدلى بها الى (ابن الخطاب)... فیا عجبأً بَیْنا هو یَسْتَقیلُها فى حیاته اذ عَقَدَها لآخَرَ بعد وفاته»;(نهج البلاغه، خطبه 3، بخش 4 ـ 6.) تا این که اولى راه خود را به انتها رساند، سپس خلافت را به پسر خطاب سپرد. جاى بسى شگفتى است! او در زمان حیات خود، فسخ بیعت را از مردم مى خواست ولى، عهد خلافت را پس از خود براى دیگرى بست.

نقل شده که مى گفت: «اقیلونى فلست بخیرکم»; اى مردم بیعت خود را از من فسخ کنید و مرا از خلافت عزل نمایید که من بهترین شما نیستم و حال این که على(علیه السلام)در میان شماست.

درباره این جمله بین مورخان اختلاف است; عده زیادى از آنان همین گونه نقل کرده اند ولى در مقابل، عده دیگرى سخن ابوبکر را این چنین نقل کرده اند «اِنّى ولِّیْتُ عَلیکم وَ لَستُ بخیرکم»;(شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 131; تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 127; الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 323; تاریخ طبرى، ج 1، ص 450; بدایة و النهایة، ابن کثیر، ج 5، ص 269 و کنزالعمال، متقى هندى، ج 5، ص 599.) من ولایت بر شما را پذیرفتم در صورتى که بهتر از شما نیستم.

یعقوبى و ابن اثیر جزرى در تاریخ خود این جمله را به همین صورت از ابوبکر نقل کرده اند ولى با همه اینها، سخن خود مولا امیرمؤمنان(علیه السلام) بهترین گواه است که جمله «اقیلونى...» از خلیفه صادر شده و امام على(علیه السلام) صادق مصدق است و ما براى اثبات صدور آن، نیازى به تحقیق در منابع و مآخذ مورخان نداریم. مؤید این کلام، روایتى است که على بن حسین مسعودى ـ مورخ موثق و مقبول شیعه و سنى ـ نقل مى کند: ابوبکر هنگام مرگ از چند کار که ساعت کاسیو مدل 554 مخارجم در زمان زندگى و حکومت خویش انجام داده بود اظهار تأسف شدید مى کرد; از جمله، مى گفت: «لوددت انى یوم سقیفة بنى ساعدة قذفت الامر ـ رمیت الامر فى عنق احد الرجلین فکان امیرا و کنت وزیرا»;(مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 330.)

اى کاش من در روز بیعت مردم در سقیفه، امر خلافت را به گردن یکى از دو مرد انداخته بودم ـ ممکن است مقصود او از یکى از دو مرد، على(علیه السلام) و عمر بن خطاب باشد ـ پس او امیر و خلیفه بود و من هم او را کمک مى کردم.

به هر ترتیب از کلام امام(علیه السلام) که فرمود: «فادلى بها الى ابن الخطاب»، چنین استفاده مى شود که این دو خلیفه، حکومت را به یکدیگر واگذاشتند و این در واقع انتقاد دیگرى است که آن حضرت در خطبه شقشقیه به روش غلط انتخاب خلیفه پس از ابوبکر وارد مى سازد.

انتقاد سوم

حضرت در فرازى دیگر مى فرماید: «لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَیْها»;(نهج البلاغه، خطبه 3، بخش 6) خلیفه اول به اتفاق خلیفه دوم، خلافت را مانند شترى شیرده بین خود تقسیم کردند و شتر را هم از صاحبش گرفتند شیر او را بین خود قسمت نموده و مالک آن را از حقش محروم کردند.

انتقاد چهارم

امام از این که خلیفه اول خلافت را به شخصى سپرد که از شدت خشونت، مرتکب اشتباهات فراوان مى شد انتقاد مى کند; «فَصَیّرها فى حَوزة خشناءَ یَغْلُظُ کَلْمُها ـ و یکثر الثیارُ فیها».(همان، خطبه 3.)

آنچه در این انتقاد به طور کامل نمایان است اشاره به تضییع حق ایشان و به یغما رفتن میراثشان است; لذا در همین خطبه شقشقیه مى فرمایند: «اَرى تُراثى نَهْباً»; به چشم خود مى دیدم ارث ومیراثم را ـ منصب خلافت را که به نص رسول الله(صلى الله علیه وآله)به من واگذار شده بود ـ به تاراج مى برند.

و در جاى دیگر مى فرمایند: «فَوَ اللهِ مازِلْتُ مَدْفُوعاً عن حقّى مُسْتَأْثَراً عَلَىَّ، منذ قَبَضَ الله نَبیَّهُ حتى یَوم الناس هذا»;(همان، خطبه 6، بخش 2.) به خدا سوگند از زمان رحلت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) تا امروز ـ زمان جنگ جمل ـ از حق خود محروم بودم.

منبع :سایت سنت با اندکی تصرف و اضافات