٩ دی ۱۳٩٠
کونتین، مسیح و زمان

 

مختصری درباره فصل دوم خشم و هیاهو: قصه کونتین

همان‌وقت که خشم و هیاهو را ‌می‌خواندم چیزی نوشته بودم درباره کونتین. بعد از آن، برای دو سه سال قصه کونتین توی ذهنم می‌چرخید. برنامه‌ام این بود که افکارم را جمع کنم تا در ماه می سال دوهزار و ده مصادف با صدمین سالمرگ کونتین، برایش یادنامه‌ای بنویسم. سال پیش اینقدر فضای زندگی‌ام ناآشنا بود که تقریبا هیچ چیزی در این مایه‌ها ننوشتم و مخصوصا حوالی ماه می درگیر امتحان‌های دانشگاه و بعد هم برگشتن به ایران شدم. در هر حال برنامه‌ام عملی نشد. اخیرا نوشته‌ای در نشریه الف منتشر شده بود که دوباره یاد کونتین افتادم. امروز هم نوشته‌ی مختصری را که چهار سال پیش درباره خشم و هیاهو نوشته بودم در لابلای فایل‌هایم پیدا کردم. ذوقم دوباره گل کرد. اینجا ترجمه خشم و هیاهو را ندارم و خدا هم می‌داند که کی فرصت کنم متن اصلی‌اش را بگیرم و بخوانم. دیگر اینکه هرچند نیاز داشتم داستان را دوباره بخوانم اما با خودم فکر کردم که اگر همین نوشته مختصر را ثبت نکنم هیچ‌وقت چیزی جدی‌تر در این‌باره نمی‌نویسم.

خیلی خوب، فکر می‌کنم از دریچه‌های متفاوتی می‌توان قصه کونتین را تفسیر کرد. آن‌چه که من از بین این تفسیر‌ها ندیدم، نحوه ارتباطی بود که به‌نظرم کونتین با مسیح داشت. نوشته پیش رو مختصری است در این‌باره.

 

"قصه کونتین، بی‌قراری‌هایش و نجواگری‌هایش، همه آکنده از هیاهو، راه به کجا می‌برد؟"
مفاهیمی همچون زمان و مرگ با شدت و حدت خاطر کونتین را مشغول می‌دارند و اشاره های مکرر او به خصلت‌های انسان و سرنوشت بشر، حکایت از تلاش‌هایش برای درک معنایی از زندگی و حضور انسان در این زندگی دارد؛ حتی اگر این معنا چیزی جز بیهودگی و حرمان نباشد. در کنار این‌ها، ذهن کونتین در تناوب‌های نامنظمی با خاطره مسیح در می‌آمیزد و این دریچه‌ای است که می‌تواند به‌نوبه خود به فهم قصه کونتین کمک کند.

مسیح، بشارتگر رستگاری انسان‌ها، در نقطه‌ای از تاریخ و جغرافیا، به میان انسان‌ها می‌آید، صلیب معاصی بشر را بر دوش می‌کشد و به آسمان لازمان و لامکان عروج می‌کند.
پدر می‌گوید: "مظهر محرومیتت را بر می‌داری و با خود به ابدیت می‌بری". صلیب، مظهر محرومیت‌ها، معصیت‌ها و بدبختی‌های بشر است که مسیح آن را با خود به ابدیت می‌برد. آیا کونتین نوبت خود می‌داند که چنین مظهری را از خانواده‌اش بر دوش کشد، گناه خواهرش را بازخرد و بشارتگر رستگاری کامپسن‌ها شود؟
مسلم است که او هیچ چشم‌اندازی از رستگاری ترسیم نمی‌کند. بکارت از دست رفته کدی ترمیم نمی‌شود و سایه محرومیت‌ها بر کامپسون‌ها شدت می‌گیرد. پس چرا کونتین گناه خواهرش را گناه خودش می‌پندارد؟
مسیح دخترعموی بدکاره خود را به کیش خویش فراخواند و از گزند مردم در امانش داشت. کونتین گناه کدی را به گردن می‌گیرد. نه چون خودملامتگر است بلکه از آن رو که به امکان عظیم گناه آگاه است هرچند این امکان به وقوع نپیوسته باشد. این می‌توانست کونتین باشد که شخص غیر باکره است و نه خواهرش. همچون مسیح که نزد رب/پدر اعتراف به جا می‌آورد، کونتین هم پیش پدر می‌رود و اعتراف می‌کند: پدر! من زنای با محارم کرده‌ام. اما پدر باور نمی‌کند گرچه می‌گوید این که قرعه گناه به نام کدی خورده و نه کونتین، غم‌انگیز است. تغییر این قرعه چیزی را عوض نمی‌کند چون فقط جای کدی با کونتین عوض می‌شود. نقل‌قول‌هایی که کونتین بارها و بارها از پدر می آورد یادآور نقل‌ها و وحی‌هایی است که عیسی از پدر/رب می‌آورد. مسیح منجی است نه مفسر. تفسیر به او داده می‌شود. اینجا هم پدر کامپسن‌هاست که تفسیر می‌کند. اما آیا کونتین منجی است؟ کامپسن ِ پدر، انسان را ما حصل بدبختی‌هایش می‌داند: انسان‌ها انبوهه هایی بیش نیستند، لعبت‌های کاه‌آگن ... این چنین است که تفسیر پدر مسیح و پدر کونتین در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرد. آن چه کامپسن ِ پدر می گوید امکان منجی بودن کونتین را هم بی‌معنی و هم منتفی می‌سازد. مسیح سبکبال می شود و به آسمان فرا می‌رود و کونتین، با اتوهایی در جیبش، سنگین می‌شود و به قعر دریاچه فرو می‌رود.
کونتین را می‌بینیم که به کمک و مهربانی به دختربچه‌ای سرگردان برمی‌آید اما به او اتهام می‌زنند که قصد تجاوز به دختربچه را داشته است، دادگاه به زودی رأی به تبرئه کونتین می‌دهد. نه تنها پدر اعتراف او را باور نمی‌کند، بلکه دادگاه عمومی هم اتهام به او را مردود می‌شمارد. پس چرا او خودش را معصیت کار می‌داند؟ جواب را می‌توانیم در نجوای او با خودش جست و جو کنیم: "هر کسی خود داور فضایل خویش است." کونتین خود را تبرئه نمی‌کند. مساله این است که بنزین لکه‌های خون و کثیفی را از جامه او پاک نمی‌کند. تنها آب دریاچه است که می تواند او را شست و شو دهد.
صلیب، یعنی همان کراواتی که مسیح می‌زد بر قامت کونتین نمی‌نشیند. "کراواتش خراب می‌شود." حالا دیگر دوران تراژدی آن منجی گذشته است. پس اگر نه صلیب پس کونتین چه مظهری را با خود به ابدیت می‌برد؟ جواب تقریبا در هر پاراگراف نمایان می‌شود: زمان: همان گور امیدها و آرزوها.
پدر تعلیم داده است که زمان منشأ بدبختی است. ردپای این ایده‌ افلاطونی در افول خانواده کامپسن‌ها به چشم می‌خورد: چیزها با گذشت زمان از مثل اعلایشان دور می‌شوند و فساد می‌پذیرند. کونتین با خودش می‌گوید: "تو در اندیشه تناهی نیستی تو در اندیشه مثل اعلایی." زوال کامپسن‌ها به‌ویژه در کنار افول تمدن و فرهنگ جنوب آمریکا معنای سازگاری پیدا می‌کند: پدر می گوید انسان یعنی ماحصل تجربه‌های اقلیمی‌اش.
اکنون بپرسیم مظهر زمان-ظاهرکننده این عامل محرومیت- چیست؟ چه بسا تقویم‌ها و ساعت‌ها. کونتین ساعتی را که ارث خانوادگی است با خود برمی‌دارد و می‌برد. او عقربه‌های ساعت را می‌کند اما نمی‌تواند جلوی تیک‌تاک آن را بگیرد: او نمی‌تواند در بستر زمان و در این دنیا، مظهر زمان را نابود کند. اگر می‌توانست همین کار را می‌کرد. اما مساله این است که همچون گفته پدر زمان تسخیرناپذیر است. نبردی به پیروزی نمی‌رسد و اصلا نبردی صورت نمی‌گیرد. کونتین نیز به جنگ ِ زمان نمی‌رود. با مرگ او اصلا نبردی در نمی‌گیرد. دنیا همچون یک ساعت‌فروشی پر از ساعت‌های دروغین است و تنها راه خلاص شدن از زمان، خارج شدن از این ساعت‌فروشی است و اشاره های مکرر کونتین به درب اشاره‌های او به مرگ است.

اما چرا این ساعت‌فروشی، زمان ها را به دروغ نشان می‌دهد؟
بورخس در جایی نوشته است: "نمی‌توان زمان را با روزها شماره کرد، بدان سان که پول را با دلار و سنت شماره می‌کنند، زیرا دلارها همه مثل هم هستند، حال آن که هر روز و حتی هر ساعت با روز و ساعت دیگر تفاوت دارد." پدر می‌گوید شاید به کمک این ارث یعنی این ساعت، بتوانی زمان را از یاد ببری. چرا که این ساعت کیفیت لحظه‌ها را یکسان می‌سازد و با این فریب اعتبار کیفیات را به کمیات تقلیل می‌دهد. اما در ذهن کونتین خاطره گناه کدی پررنگ‌تر از هر لحظه‌ دیگری است. زمان برای او به معنای توالی ساعت‌ها نیست بلکه گستره‌ای است از چند خاطره همیشه حاضر.

"آدمی زادی را به من نشان دهید که نمیرد" این را یکی از شخصیت‌های داستان می‌گوید. مرگ مثل ماهی قزل‌آلایی است که کسی نمی‌تواند آن را شکار کند ولی این ماهی به حرکتی پشه‌ای را می‌بلعد و شکار می‌کند. پس عجیب نیست که کونتین خودش را به همان دریاچه‌ای می اندازد که ماهی شکارناپذیر آن‌جا حضور دارد.
او با مرگ است که آرام می‌گیرد. درجایی دیگر می‌بینیم که در آغوش خواهرش کدی می‌گرید و آرام می‌گیرد پس نه تنها خواهرش با گناهی که مرتکب می‌شود کونتین را به مرگ وامی‌دارد بلکه همچنین، کونتین تنها در کنار این خواهر-مرگ است که آرام می‌گیرد.
آیا کونتین با مرگش از این بن‌بست غبار و آرزو -زمان- خلاص می‌شود یا آن که خودش را سر به نیست می‌کند؟  
مسیح در ازای بشارت به رستگاری به صلیب کشیده می‌شود. مصایب بی حد و حصر او تراژدی رستگاری است. اما این تراژدی‌ها در زمانه ما دست دوم شده است. کونتین خانواده‌اش را نجات نمی‌دهد و تبار کامپسن‌ها رو به افول می‌گذارد. کدی به بیچارگی و درماندگی می‌افتد، جیسن در حباب زندگی دنیوی دست و پا می‌زند، پدر از میخوارگی هلاک می‌شود و آینه اخلاق خانواده، بنجی، مدام گریه می‌کند و حسرت جای خالی آتش در آینه را می‌برد.
همچون قربانی‌ای که بهترین لباس‌هایش را پیش از سر بریدن تنش می‌کنند، کونتین نیز زیباترین لباس‌هایش را می‌پوشد تا به دیدار خواهرش مرگ برود. اما اگر امیدی به رستگاری نیست او خود را قربانی چه چیز می‌کند؟ شاید جواب را خود فاکنر در اختیار ما قرار داده است، بنجی در آخرین سطور داستان درحالی که شاخه گل شکسته‌شده‌ای را در دست دارد، زار می‌زند و گریه می‌کند، فاکنر می‌گوید: من از پذیرفتن پایان انسان سر باز می‌زنم.