۳ بهمن ۱۳٩٠
جو پترنو

 

از من پرسیده اند که دوست دارم بعد از مرگم راجع به من چه نوشته شود. امیدوارم بنویسند که من از پن استیت جای بهتری ساختم نه فقط به خاطر اینکه مربی فوتبال خوبی بودم.

 

پن استیت دانشگاهی است با 96 هزار دانشجو، 46 هزار استاد و کارمند و نیم میلیون فارغ التحصیل. پن استیت اما بیشتر از هر چیز دیگری به فوتبال آمریکایی اش معروف است و فوتبالش نیز بیشتر از هر کسی با جو پترنو گره خورده است. جو پترنو از سال 1966 تا سال 2011 به مدت چهل و شش سال سرمربی تیم فوتبال پن استیت بوده است. عکسها و مجسمه هایش همه جای شهر پیدا میشود، از مغازه پست تا کتابفروشی ها. کتابخانه بزرگ دانشگاه به اسم اوست و بدون اغراق تقریبا هر روز نامش در روزنامه محلی پن استیت آمده است.

در نوامبر 2011 (نزدیک دو سه ماه پیش) خبری شوکه کننده منتشر شد. هیات امنای دانشگاه با اجماع کامل، پترنو و رییس دانشگاه را از سمتشان معزول کرد. شایعه شده بود که چندین سال پیش یکی از همکاران پترنو دچار انحرافات جنسی بوده و چند نوجوان را مورد اغفال قرار داده است. هیات امنا به طور محرمانه و مستقل از قوه قضاییه تحقیق کرده و به این نتیجه رسیده بود که این شایعه صحت دارد و گویا جو پترنو و رییس دانشگاه تا حدی از این ماجرا باخبر بوده اند. آنها نوشتند که ما جامعه ای هستیم بزرگ تر از تیم فوتبال مان و اقدامی قاطع نیاز داریم تا دوباره ارزشهای اخلاقی جامعه مان را حفاظت کنیم. پترنو و رییس دانشگاه مقصر شناخته شدند چون ماجرا را به پلیس خبر نداده بودند. دانشجویان معترض چند شبی به خیابان ها ریختند و حمایتشان را از سرمربی افسانه ای شان اعلام کردند. پترنو جمعیت حامی خود را که دور خانه اش جمع شده بودند آرام کرد و گفت که علیرغم ناراحتیش به تصمیم اتخاذشده احترام میگذارد.

دیروز جو پترنو در سن 85 سالگی از دنیا رفت. اسطوره ای که ترک برداشت و در کمتر از سه ماه از اوج احترام و فعالیت دچار رسوایی و مرگ شد. او برای اهالی این دانشگاه الگویی ساخت نه شبیه به یک اسطوره. الگوی او به یک انسان نزدیکتر بود و شاید به همین دلیل راستین تر.


٢٦ دی ۱۳٩٠
داستان‌هایی برای نوشته شدن و خوانده شدن

مصاحبه‌گر: آیا فکر می‌کنید نوشته‌هایتان کسی را عوض می‌کند؟

کارور: واقعا نمی‌دانم. شک دارم. تغییر به معنی عمیق کلمه که نه. شاید اصلا هیچ تغییری ایجاد نکند. ... بیست و چند ساله که بودم و نمایشنامه‌های استریندبرگ را می‌خواندم یا رمان ماکس فریش یا شعر ریلکه ... در هر مورد احساس می‌کردم  که پس از این تجربه‌ها زندگی من باید عوض شود. اصلا امکان نداشت که من آدم دیگری نشوم. اما خیلی زود فهمیدم که اصلا قرار نیست زندگی من عوض شود. گمانم به این تشخیص دشوار رسیدم که که هنر باعث نمی‌شود چیزی رخ دهد. ... شاید نوشتن داستان درباره انواع خاصی از آدم‌ها که زندگی‌های خاصی دارند این امکان را فراهم آورد که حوزه‌های خاصی از زندگی بهتر از آنچه پیشتر درک می‌شدند درک شوند. ... فقط تا همین اندازه. (از مصاحبه با پاریس ریویو، ترجمه فرزانه طاهری)

 

من اگر یک الکلی سابق بودم داستان‌های کارور را بارها می‌خواندم. گاهی دلم می‌خواهد داستان‌های کوتاه یا رمانی بود درباره آدم‌هایی که از ایران مهاجرت کرده‌اند. حتی گاهی احساس نیاز می‌کنم به خواندن داستان‌هایی که در آن آدم‌هایی شبیه به خودم درگیر تنش و اضطراب می‌شوند و از خودشان و دنیای خاص خودشان حرف می‌زنند. اگر داستان بتواند برای من کاری کند پر کردن چنین خلئی است، همین است که بتواند قصه‌های کسانی شبیه به تو را روایت کند. شباهت نه از جهت مشخصات فردی بلکه از جهت چیزهایی که در بین انواع خاصی از آدمها که زندگی خاصی دارند مشترک است. مثل الکلی سابق بودن مثل مهاجرت.


۱٩ دی ۱۳٩٠
درباره ترجمه

یکم.

فکر می‌کنم ترجمه متون ادبی و علمی در سه سطح مطرح است. سطح اول مربوط به ساختار جمله‌ها، دوم مربوط به ‌یافتن بن‌واژه‌ها و مشتق‌های آنها و سوم مربوط به برابرنهادن عبارات و کلمات.

سطح اول بیشتر در ترجمه متون ادبی مطرح است. برای مثال در زبان فارسی، ما سنت قوی برای نوشتن جمله‌های بلند نداشته‌ایم. در نتیجه مثلا ترجمه «در جست و جوی زمان از دست‌رفته»  فقط یک دستاورد در عرصه ترجمه نیست بلکه ارائه یک الگوی ممکن است از اینکه چطور می‌توان در فارسی جمله‌های بلند نوشت.

ترجمه در علوم تجربی و انسانی که در این نوشته مدنظر هستند بیشتر در سطح دوم و سوم موضوعیت دارند. برای مثال واژه ion و چند مشتق از آن را در نظر بگیرید:  ionizable، ionized، ionization. در سطح دوم این امکان وجود دارد که از یک واژه به عنوان بن با استفاده از دستور زبان فارسی مشتق‌های دیگر را بدست آوریم. برای نمونه با استفاده از یون می‌توان مشتق‌های ذکرشده را بدست آورد (به ترتیب): یونش پذیر، یونیده، یونیدن.

در سطح سوم مثلا نیاز داریم در مقابل microeconomics معادلی قرار دهیم. در ابتدا میگفته‌اند اقتصاد ذره‌ای، ولی نهایتا با الهام از اصطلاحی که در بین افغان‌ها رایج است اقتصاد خرد (و اقتصاد کلان) را برابرنهاده‌اند. معادل‌سازی در سطح سوم می‌تواند مترجم را به ساختن مشتق‌هایی در سطح دوم ببرد. مثلا micro level برابرسازی میشود با سطح خرد.

 دوم. برای مثال فکر می‌کنم برای match (به عنوان اسم) واژه «جور» معادل قابل قبولی باشد. دقت کنید که اگر بخواهیم مشتقهای احتمالی match را هم ترجمه کنیم باید به فکر یک بن‌واژه مشترک باشیم. مثلا match را به عنوان فعل در نظر بگیرید: The man and the woman matched. اگر پیش‌رویمان متنی مثلا در علم اقتصاد باشد می‌توانیم ترجمه کنیم آن مرد و زن جور شدند. به همان سیاق که نیروی کار و کارآفرین جور می‌شوند. حالا اگر به matching function برخوریم، آیا می‌توانیم ترجمه کنیم تابع جورمان؟! این اصطلاح برای خواننده ناآشنا است و شاید که اصلا پذیرفتنی نباشد. همان‌طور که اگر ترجمه کنیم آن مرد و زن جوریدند به نظر غیراستاندارد می‌آید. اما از سوی دیگر تا جایی که من می‌فهمم راه دقیق دیگری برای ترجمه این واژه‌ها و مشتق‌های آنها وجود ندارد. این مساله ما را به یک دوراهی می‌برد که چه شیوه‌ای را برای ترجمه انتخاب کنیم. شیوه‌ای که می‌توان در آن matching را جورمان ترجمه کرد (به عنوان بن مضارع+مان مثل سازمان) و راه دیگری که با تاکید بر به کار بردن کلمات آشنا صورت می‌گیرد حتی اگر تمیزی و دقت ترجمه خدشه‌دار شود. (این مقاله آموزنده را بخوانید.)

سوم. مساله این است که کسی نمی‌تواند در خانه بنشیند و مثلا برابرنهاده‌های علم اقتصاد را تولید کند. بلکه نیاز به محیطی برای تعامل علمی به شیوه‌های مختلف زبانی است، مثلا به صورت نوشتن مقاله علمی جدی، نوشتن در روزنامه‌ها و بلاگ‌ها، تدریس در کلاس، سخنرانی در سمینارها و امثالهم توسط تعدادی اقتصاددان فارسی‌زبان در جهت شکل‌گرفتن یک زبان علمی به صورت تدریجی و در میان یک جمع؛ جمعی متمرکز در دانشکده‌های اقتصاد و پراکنده در بین خوانندگان و شنوندگان علاقمند. به نظر می‌آید که واژه‌های ناآشنا و یا برابرنهاده‌های رقیب تنها از طریق این فرآیند می‌توانند آشنا و یا انتخاب شوند.

اینکه کمبودهایی در بیان فارسی در مثلا علم اقتصاد وجود دارد صرفا محدود به درجه زایایی زبان فارسی نیست، بلکه همچنین مرتبط است با کمبود بسترهای جدی و فعالِ تحقیقی و تعاملی همچون دانشکده‌ها و رسانه‌ها.

 

۱٧ دی ۱۳٩٠
تلاش‌های پراکنده

 

این روزها گاهی هنوز این آیه در ذهنم می‌آید که ان سعیکم لشتی. همانا تلاش‌های شما پراکنده است. می‌بینم که کمتر خطی از فعالیت‌ها بوده که من مستمرا ادامه‌شان دهم. داشتم فکر می‌کردم که چرا این‌طور بوده. مثلا در دانشکده دوستی دارم که از ابتدا اقتصاد و ریاضیات مرتبط به آن را دنبال کرده و مهارت‌های بیشتری برای تحقیق اقتصادی دارد. شاید من چیزهای بیشتری بلدم مثلا کمی فیزیک یا ریاضیات مهندسی، اما اینها چه به دردم می‌خورند؟ مثال‌های زیادی از این تلاش‌های پراکنده می‌آیند در ذهنم و دارم فکر می‌کنم که چرا این‌طور بوده.

شاید به خاطر این است که برداشت‌ها و الویت‌های آدم فردا عوض می‌شود، اینقدر عوض می‌شود که دیگر نمی‌خواهد به تصمیمات قبلی خودش پای‌بند باشد. انگار نوعی فقدان شناخت وجود دارد که این تلاش‌ها را اینقدر پراکنده می‌کند. شاید گاهی درباره چیزی که به سمتش می‌رویم. مثلا فکر می‌کنیم رشته‌ای را دوست داریم اما بعد از یکی دو سال می‌فهمیم که این اصلا آن رشته‌ای نیست که می‌خواسته‌ایم. حتما گاهی اینطور است. اما در مواردی باید این مثال را وارونه کنیم. همان حالتی که من ازش می‌ترسم، جایی که مساله‌ی شناخت چیزهای دیگر مطرح نیست، مساله این است که نمی‌دانیم خودمان فردا که هستیم. نمی‌دانیم چون این امکان را نداریم. آری، خود فردا می‌تواند ادامه دادن تلاش‌های خود امروز را نخواهد، شبیه به اینکه نمی‌توان دیگری را به اجبار به چیزی متعهد کرد.


۱۱ دی ۱۳٩٠
نه درباره یک اثر هنری

نه درباره یک اثر هنری ... نتیجه‌گیری‌هایی درباره زندگی این روزها

 

وقتی بهش فکر می‌کنم می‌بینم که نوشتن نقد درباره یک فیلم، شعر یا رمان، به‌قول این فرنگی‌ها بیگ‌ دیلی هم نیست. اما اگر بخواهی درباره آدم‌های اطرافت بنویسی بعید نیست که مساله‌ساز بشوی. اخیرا بی‌بی‌سی در برنامه پرگار میزگردی داشت درباره جوانان متخصص خارج از ایران و نقشی که می‌توانند ایفا کنند. دو نفر از سه مهمان برنامه، از قدیمی‌های شریف در صنایع و اقتصاد بودند و سومی هم متخصص در پزشکی. سوال برنامه هم این بود: «اگر جوانید، تحصیل کرده‌اید و تخصصی دارید، در خارج ایران زندگی می‌کنید ولی دغدغه ایران دارید، احتمالا با این سوال مواجهید: چه کار باید کرد که تاثیر گذاری درخوری بر اوضاع ایران داشت؟» به‌طور خلاصه، هژیر رحمانداد، استاد صنایع، نظرش این بود که هر کسی می‌‌بایست به ایران سفر کند تا درک بهتری از جامعه داشته باشد و همین‌که با دانش و تخصصش از طریق کنفرانس‌ها و دیگر حوزه‌های ارتباطی وارد تعامل با بخش‌های تحصیلکرده شود و اصولا این نوع کارها گرچه بلندمدت هستند ولی اثر عمیق‌تری دارند. بورقان نظامی، استاد اقتصاد، بر این نظر بود که وضع ایران بعد از این دو سال اخیر از این حرف‌ها گذشته است که کسانی بخواهند با فعالیت‌های تخصصی‌شان تاثیرگذار باشند، بلکه باید فعالیت سیاسی کرد، حتی اگر شخصی مجبور شود خارج ایران بماند می‌تواند از جامعه شناخت مناسبی کسب کند. مثالی می‌زند: آقا سخنرانی برای اساتید داشته است در مورد اینکه ما دنبال توسعه نیستیم بلکه می‌گوییم پیشرفت، چون توسعه با خودش چیزهایی می‌آورد که ما با آن‌ها مخالفیم. می‌گوید این حرف به این معنی است که ما توسعه‌ای را که همه دنیا بر اساس آن ترقی کرده است نمی‌خواهیم؛ ولی اساتید بعد از این سخنرانی هیچ نقدی و اعتراضی نکردند، می‌توانستند نامه بنویسند و نقد و نظرشان را بگویند، چنین نامه‌ای دیگر از جنس فعالیت سیاسی است. از نظر سومین فرد هم بگذریم چون درست  نفهمیدم چه می‌گفت.

چیزی که برای من عجیب بود، چیزی که در تمام این یک سال و خورده‌ای مرا درگیر خودش کرده و کمتر روزی هست که بهش فکر نکنم، چیزی که هیچ اشاره‌ای به آن نمی‌شود این است که دانشجو‌های خارج از کشور مگر چه ظرفیتی دارند؟ من اروپا را ندیده‌ام ولی سه منطقه مهم در امریکا را دیده‌ام و کمی از اوضاع و احوال دانشجو‌هاش باخبرم. اساسا بیشتر آدم‌هایی که من دیدم نوعی از زندگی را انتخاب کرده‌اند یا این جامعه برایشان انتخاب کرده است که نه جایی برای فعالیت سیاسی می‌گذارد و نه اصولا جایی برای فعالیت‌هایی خارج از حیطه زندگی شخصی. در استیت‌کالج از بین بیش از پنجاه دانشجوی ایرانی من حتی یک نفر را ندیده‌ام که بگویی اهل مطالعه یا سیاست است یا بگویی اهل سازماندهی و شبکه‌سازی برای فعالیت‌های مطالعاتی یا سیاسی است. اصولا اینجا چنین آدمی اگر نایاب نباشد خیلی کم‌یاب است. من گاهی فکر می‌کنم که اساسا نمی‌توان از دانشجوهایی‌هایی که حداقل آمریکا تحصیل می‌کنند انتظاری در این زمینه‌ها داشت. یکبار که این را فهمیدی، اگر از تو پرسیدند که دانشجوهای ایرانی خارج از کشور چگونه می‌توانند تاثیرگذار باشند به‌جای نظریه‌پردازی بیشتر خنده‌ات می‌گیرد؛ اما مهم‌تر از آن، آه! این دیگر یک مساله شخصی است: دیگر منتظر کسی نمی‌مانی تا تو را برای خواندن و نوشتن سر ذوق بیاورد ... وه که این مصرع آمده در ذهنم: بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش!