
این هفته اولین تجربه تدریسم در آمریکاست. روز اول کمی استرس داشتم. مخصوصا که بیشتر بچههای کلاس آمریکایی هستند یا اینکه بهاصطلاح نسل دومی محسوب میشوند. کمی میترسیدم لهجه من برایشان عجیب باشد. در جلسهای که هفته پیش با اساتید بچههای آندرگرد (لیسانس) داشتیم از هر کدام از ما خواسته بودند که چند دقیقهای به عنوان نمونه مطلبی را ارائه کنیم. تقریبا همه ما بچههای دکترایی که در تابستان درس میدهیم خارجی محسوب میشویم و بهویژه به همین دلیل به ما گفتند که بلند و شمرده صحبت کنیم. مسایل دیگری هم مطرح بود. مثلا به من گفتند که سرعت درس دادنم بالا است و باید با سرعت پایینتری درس بدهم. اما از همه مهمتر و جالبتر مساله ریاضی است. خیلی از بچههای کلاس مشتق و ریاضیات پیشرفتهتر از آن را بلد نیستند. نهایت چیزی که بلدند حل دستگاه سه معادله و سه مجهول است. یک دلیلش این است که نصف این بچهها اقتصاد را به عنوان رشته فرعی (minor) میخوانند و رشته اصلیشان (major) مثلا علوم سیاسی است. دلیل دیگرش این است که دانشگاه ما دانشگاه استیت است و هیچ معیاری جز اتمام دبیرستان برای ورود به دانشگاه لازم نیست. در نتیجه ممکن است بچههایی با سواد خیلی کم در کلاس حضور داشته باشند. البته مهمترین دلیل همه اینها این است که کیفیت آموزش در دبیرستانهای آمریکا چندان خوب نیست و پیامدهای آن البته به مقطع لیسانس هم میرسد. در هر حال چنین مسالهای یعنی اینکه باید در کلاس مدام از دنیای واقعی مثال بزنی و توضیح بدهی برای ما که این دو سال همهاش ریاضی خواندهایم و انگلیسی هم زبان دوممان است کار سختتری است تا بیان ریاضی چیزها.
جلسه اول یکی از اساتید آمد و ته کلاس ما نشست. کمی جا خوردم. اما با خودم گفتم بهترین راه این است که خیال کنم اینجا نیست. در هر حال بعد از یکی دو دقیقه خودم را دیدم که دارم برای بچههای کلاس حرف میزنم و همه به من مثل معلم کلاس نگاه میکنند. سعی کردم که این را باور کنم و پیش بروم. با استادی که آمده بود هم بعد از کلاس صحبت کردیم. گفت که شیوه تدریسم خوب بوده و چند کامنت دیگر هم گفت.
امروز جلسه سوم کلاس بود و فکر میکنم نسبت به جلسه اول راحتتر بودم. کلاس هفتاد نفر جمعیت دارد ولی هنوز اسم کسی را بلد نیستم. بچههای کلاس ساکت و مؤدب هستند. هیچوقت تیکه نمیاندازند و هیچوقت بدون اجازه سوال نمیپرسند. حتی با خودشان هم تقریبا حرف نمیزنند. گاهی وسط درس سوالهایی از آنها میکنم و چندتاییشان یک جوابهایی میدهند. حتی اگر جوابشان پرت باشد من میگویم که جواب خوبی است ولی اگر بخواهیم دقیقتر شویم فلان و فلان. هر روز باید بروم سر کلاس و خیلی وقتم گرفته میشود. ولی بهنظرم یکجورهایی هم دارد از این ماجرای تدریس خوشم میآید. هر چند نمیدانم کلاس برایشان حوصلهسربر است یا نه. خودم که میانه خوبی با اقتصاد کلان ندارم و دلیل اینکه دارم کلان درس میدهم این است که این تنها موقعیتم برای تدریس بود. امروز وقتی داشتم میگفتم محاسبه جیدیپی محدودیتهایی دارد و لابد داشتم دستم را تکان میدادم و جلوی تخته این ور و آن ور میرفتم یکهو از بلندگوی کلاس صدای یک زنی آمد که یک جملهای برای خودش گفت! همه کلاس خندهشان گرفت. من هم گفتم این خانم صداش درآمده چون کارش در بازار قیمت ندارد و توی جیدیپی نمیآید. بعد دیدم همه دارند به من گوش میدهند و چند نفری هم از این مثال کلاسیک درباره محدودیتهای جیدیپی سر تکان میدهند. خلاصه اینکه انگار بدون اینکه لازم به کاری باشد دارد برای خودش پیش میرود.
حالا که اینهمه نوشتم و چیزهای دیگر را دیگر باید بعدا بنویسم بهنظرم میآید که ذهنم حسابی درگیر این کلاس شده. اینکه چطور چیزهایی را که برای خودت به حالت بدیهی درآمده برای بچههای کلاس جا بیندازی و اینکه چه استانداردهایی را رعایت کنی که کسی احساس نکند بهش بیانصافی شده و از این حرفها.
خیلی اوقات بحث کردن درباره یک موضوع اقتصادی با افرادی که تحصیلاتی در اقتصاد نداشتند برای من سخت بوده. دلیلش این نبوده که من یا طرف بحثم اصرار داشته باشیم که نظرمان درست است. مشکل اینجا بوده که زبان مشترک و یا پایه مشترکی نداشتهایم که بر اساس آن به نتیجهای برسیم.
ما به عنوان دانشآموز یا دانشجو مجبور بودهایم که حجم خیلی زیادی از درسهای مختلف را در دبیرستان و بهعنوان درسهای عمومی در دانشگاه بگذرانیم. تعداد سالهای تحصیل تا آخر لیسانس برابر حداقل 16 سال است. اما در تمام مدت این 16 سال حتی اگر بهترین تحصیلات را داشته باشید و دانشجوی ممتازی هم باشید هنوز با یک مساله شستهرفته از علم اقتصاد مواجه نشدهاید. گاهی وقتها ممکن است فردی علاقمند باشد و درسی مثلا از دانشکده مدیریت بردارد یا درس اقتصاد مهندسی پاس کند. تا جایی که من میدانم راستش را اگر بخواهید این واحدها هیچکدام ربطی به اقتصاد پیدا نمیکنند. حتی باعث یک ذهنیت اشتباه درباره علم اقتصاد میشوند. همانطور که برای یادگیری فیزیک، ما با مفاهیمی از فیزیک آشنا میشویم و مسالههایی از آن حل میکنیم برای یادگیری اقتصاد هم حداقل باید با چند مفهوم اصلی آن آشنا شویم و حداقل یکبار با یک مساله درست و حسابی دست و پنجه نرم کنیم. خلاصه اغلب برای تحصیلکردههای ما این مساله پابرجا میماند که اصلا علم اقتصاد درباره چیست.
به نظرم برای جواب دادن به این سوال که علم اقتصاد درباره چیست باید یک قدم عقب برداریم و از علوم انسانی شروع کنیم. یک امر عمده در علوم انسانی این است که اصولا ما چه تصوری از برآیند رفتار یک فرد یا یک جامعه میتوانیم داشته باشیم. به زبان دقیقتر ما چه notion-ای را برای تحلیل و پیشبینی رفتارهای فردی و جمعی معرفی میکنیم. جواب علم اقتصاد در درجه اول این است: مفهوم تعادل.
خیلی خوب، اگر برای مثال مهندسی یا فیزیک خوانده باشید بهخوبی با برخی مفاهیم مثل بدهبستان (Trade-off) یا پایداری (Stability) یک سیستم آشنا میشوید. اینها البته مفاهیمی هستند که در مدلهای اقتصادی هم کاربردهای فراوانی دارند اما برای درک تحلیل اقتصادی نیاز به درک مفهوم تعادل داریم، مفهومی که از علم اقتصاد میآید و در مهندسی یا علوم پایه پیدا نمیشود.
مثالی میزنم. معمولا پرسیده میشود که "چرا کارآفرینهای آمریکایی در چین سرمایهگذاری میکنند؟" جواب روشن است: "چون چین نیروی کار ارزان دارد." اما یک ثانیه صبر کنید. اگر از منظر مفهوم تعادل به این ماجرا نگاه کنیم برای ما سوال پیش میآید که چرا سرمایهگذاری خارجی باعث نشده که دستمزدها در چین به اندازه دستمزدها در کشورهای پیشرفته افزایش پیدا کند. از منظر مفهوم تعادل وقتی تقاضا برای نیروی کار افراد چینی بیشتر میشود دستمزد تعادلی نیز به تناسب بالا میرود. این صرفا یک مثال است و قصدمان این نیست که وارد پیچیدگیهای این موضوع بشویم. منظور از این مثال تنها این است که چگونه یادگیری مفهوم تعادل میتواند نگاه ما را به پدیدهها تغییر دهد.
یکی از آرزوهای من برای بخش زندگی حرفهای خودم این است که برای دانشجویانی که در رشتههای دیگر تحصیل میکنند و ریاضیات خوبی دارند یا برای بچههای دبیرستان در رشته ریاضی کمکی باشم برای نوشتن کتابی در اقتصاد؛ کتابی که بهجای تعاریف رسمی و چرت و پرتهایی که به اسم اقتصاد درس میدهند جایی باز کند برای آشنایی زنده با علم اقتصاد.
در یک بعد کلیتر نظام آموزشی ما نیاز دارد که علاوه بر بسیاری اصلاحات دیگر جایی برای علم اقتصاد باز کند. بیشتر ریاضیاتی که در دورههای لیسانس درس میدهند ریاضیاتی است که به درد مهندسی میخورد نه علوم انسانی. در نظر ما علوم انسانی رشتهای است جدا از ریاضی و در نظر ما اصولا علوم انسانی چندان جزو علم نیست و هر کسی برای خودش چیزهایی گفته. چیزی که من از محیط آموزشی دوره گرجوئیت در آمریکا یاد گرفتهام این است که بدون یادگیری درست و حسابی آمار و احتمال و اقتصادسنجی برای مطالعه تجربی یا آنالیز حقیقی و پایههای تیوریک اقتصاد خرد و نظریه بازی برای مطالعه نظری، در بخش وسیعی از علوم انسانی شامل اقتصاد، جامعهشناسی و علوم سیاسی ما جز حرفهایی از جنس باد و جز ایدههایی تصفیه نشده نخواهیم داشت.
دارم معتقد میشوم که دچار مرضی عجیب شدهام. قبل از این هم تجربه کرده بودم ولی میفهمیدم که این یک اشتباه ذهنی لحظهای است. شاید در تمام سال پیش دو سه باری شاید هم پنج باری مثلا تجربه کرده بودم. ولی مدتی است که هر روز اتفاق میافتد. دارم در جایی راه میروم و چهرهای را میبینم مثلا در فاصله چهار متری. احساس میکنم که این فرد مثلا چهره یکی از همکلاسیهای قدیم در دانشکده برق است. برای یک ثانیه در شک و تردیدم که این همکلاسی قدیمی اینجا چهکار میکند و سپس باورم میشود که بله این خود اوست. ثانیه بعد به خودم میآیم و میفهمم که دچار توهم شدهام و این چهره که جلوی من است با چهره آن همکلاسی قدیمی صرفا شباهتی دور دارد. تقریبا هر روز چهره یکی از بچههای شریف را میبینم. هیچوقت چهره دوستان خیلی نزدیکم یا افراد خانواده و فامیل را نمیبینم. همیشه چهره افرادی هستند که در محیط اطرافم در شریف بودهاند چه در برق و چه در مدیریت و اقتصاد و چه افرادی که اصلا اسمشان را هم نمیدانم ولی زمانی در شریف بودند. عجیب است که به نحوی خودم را آماده میکنم که اگر چهره آشنایی دیدم بدانم که آشنا نیست و دچار توهم نشوم ولی همیشه برای حداقل یک ثانیه دچار توهم میشوم. دارم معتقد میشوم که دچار مرضی عجیب شدهام.
فکر میکنم خیلی از نوشتههای من در این بلاگ چیزی درباره زندگی من نمیگویند و درباره رویدادهای روز هم نیستند. از این جهت فرقی نمیکند که خیلی از این نوشتهها مثلا ده سال پیش نوشته شده باشند یا مثلا فرقی نمیکند اگر مرد چهل و یک سالهای آنها را نوشته باشد. فکر میکنم منظورم از این نوشته این است که پیش خودم روشن کنم که این بلاگ درباره چیست و بهنظرم میآید که بیشتر اوقات درباره روشن کردن ایدههای خامی بوده که در ذهنم داشتهام. دقیقا همین: روشن کردن یک ایده پیش خودم و بیان تمیزتری از آن برای خوانندگان گرامی این بلاگ خلوت.
شاید هم اینکه دارم درباره این موضوع مینویسم به این ربط دارد که امروز –چه کسی میداند- خودشیفتگیام گل کرده است. انگار که تصویری ایدهآل داشته باشم از آدمی با مشخصاتی ویژه از جمله اینکه سبکی برای نوشتن دارد شبیه به چیزی که سعی میکنم شیوه نوشتنم را بهجای آن جا بزنم.
این قطعه نقلی است از یک ریاضیدان آمریکایی به اسم لیپمن برس:
ریاضیات بسیار شبیه به شعر است ... آنچه از یک شعر، شعری خوب میسازد -شعری بزرگ- گنجیدن حجم بسیار زیادی اندیشه است در تعداد بسیار کمی کلمه. از این جهت، معادلاتی همچون

شعر هستند.
بسیار خوب. من همیشه اینطور حس کردهام که ریاضیات و شعر اساسا دو مقوله جدا هستند. بهنظرم آنچه از یک شعر، شعری خوب میسازد بیان چیزی است که تنها وقتی به آن شکل منحصر بهفرد بیان میگردد، درک میشود. ما شعرهای خوب را پیش خودمان میخوانیم چون فقط از طریق بیان آن شعر است که چیزی را آنطور که میخواهیم درک میکنیم. زیبایی ریاضی اما از صحت راهحلها میآید. آنچه یک شعر را شعری خوب میسازد فرم بیان است درحالیکه یک ریاضیات خوب از منطق درست میآید. در شعر درست و نادرست جایی ندارد حال آنکه هسته ریاضی درست و نادرست است.
از نظر ریاضی بهخاطر این دلایل است که بنظرم دیدگاه بالا صحیح نیست. از نظر شعر دیدگاه بالا دقیقا همان حرفی است که دلت میخواهد عکسش را در شعری بخوانی!
